برای من و تو
for me and you
و تـن من کلمه ای است که در آن می نـشیند تا نـغمه ای در وجود آیـد سروده ی که تـداوم را می تـپد در نگاهت همه ی مهـربـانی
هاست قـاصدی که زنـدگی را خبر می دهد. و در سکـوتـت همه صداها فـریـادی که بـودن را تـجربـه می کـند. احمد شاملو دوستی همچو سروی سر سبز چهار نقش همه اراستگی است من چه می دانستم هیبت باد زمستانی هست. من چه می دانستم سبزه پژمرد از بی ابی سیزه یخ می زند از سردی دی من چه می دانستم ،دل هر کس دل نیست قلبها صیقلی از اهن و سنگ قلبها بی خبر از عاطفه اند، سخن از مهر من و جور تو نیست ، سخن از متلاشی شدن دوستی است. و عبث بودن پندار سرور اور مهر .... حمید مصدق که در قلبم خالی است فنجان عشق تو ولی هنوز داغی عشق قبل را که بر سینه ام گذاشتی حس می کنم. باید از این دنیا کوچ کرد و رفت از دنیایی که قربانیش عشق من و تو بود باید رفت ما عشق را به پایی دنیا قربانی کردیم بیا برویم از دیار این مردگان متحرک بیا برویم دیگر جایی توی این دنیای بی رحم برای من نیست برای تو نیست برای عشق نیست تا این دنیا خودمان را نیز قربانی نکرده بیا برویم به سرزمین ماهی های طلایی برویم شنیده ام می شود انجا عاشق بود اری بیا برویم کوچ و رفتن از این دنیا تنها راه بازمانده برای ماست باید رفت تا عشق ماند. به تو و زندگی باتو برای همیشه عهد می بندم که تو را فراموش کنم آری فراموش خواهم کرد تو و روزهای با تو تو و خندهای با تو تو وشانه های آرامش بخش تو که از گریه من سر سبز شد فراموش می کنم که چگونه دل به تو دادم که چگونه در برابر تو خاک شدام و ناچیز آری فراموش می کنم کسی که این چنین مرا عاشق کرد قسم به عشق که فراموشت می کنم

